مراد على شمس
769
با علامه در الميزان ( فارسى )
و بهواسطه بدن مستند به روح ، و چنين نيست كه قسمتى را به بدن و قسمتى را كه عللش مجهول است مستقيما به روح نسبت دهند ، آنها فقط افعالى را كه ممكن نيست مستند به تن باشد مربوط به روح مىدانند ، مانند همين علم انسان نسبت به خود و مشاهده ذات خويش . پاسخ به قسمت دوم دليل ماديين ؛ امّا اينكه مىگويند : « حقيقتى را كه انسان بهعنوان « من » در خودش مشاهده مىكند عبارت است از يك عده ادراكات عصبى كه پىدرپى و در نهايت سرعت بر مغز وارد مىشود و يك وحدت اجتماعى دارد » مطلب بىحاصلى است كه مسلما بر مشاهده نفسانى منطبق نمىگردد ، گويا اين آقايان از مشاهده نفسانى نسبت به ذات خود صرفنظر كرده و به مشاهدات حسى كه از راه حواس به مغز وارد مىشود پرداختهاند . اين امور بسيار زياد پىدرپى كه واقعا هم زياد و متعدد هستند چگونه مىتواند يك واحد را تشكيل دهد به نام ( من و يا تو ) ؟ با اينكه اين ادراكات وارده در مركز اعصاب ، همه از امور مادى هستند و ديگر ماوراى خود ، غير از خود چيزى نيستند ، و اگر آن امر ( من ) كه هميشه جلو شعور ما حاضر و مشهود است و يكى هم هست ، عين اين ادراكات بسيار باشد ، پس چرا ما آن را بسيار نمىبينيم و چرا تنها آن امر واحد ( من ) را مىبينيم و غير آن را نمىبينيم ؟ اين وحدت كه در آن امر براى ما مشهود و غير قابل انكار است از كجا آمد ؟ گفتند : وحدت ، وحدت اجتماعى است ، كه اين كلام بيشتر به شوخى شباهت دارد تا به جدّى براى اينكه واحد اجتماعى وحدتش واقعى و